پنج شنبه ها و جمعه ها
سال هاست می گذرد بدین مِنوال
بی تغییری در آنها .
غریب که باشی ،
فرقی نمی کنند روزها ، تعطیل یا غیرتعطیل .
نه مهمانی ، نه میهمانی ایی
نه فامیلی ، نه آشنایی .
به خواب می زنم خود را
شاید حس کنم جمعه بودن را !
می شنوم همهمۀ همسایه ها
خداااااحافظ...... خداااااحافظ
لحظۀ چِلاندنِ آخرین دقایقِ جمعه
خنده ای از قعرِ سینه ، جیغِ شوخی
وعدۀ دیدارِ دیگر
تَق وُ تَقِ درِ ماشین ، بوقِ آخر !
فرقی نمی کند کِی باشد ، کجا باشی
غریب که باشی ،
درکمترین صدایِ غریبه
آشناترین حس را می جویی
و شریک می شوی ، بی دعوت ، بی حضور
شاید هم دزد ،دزدی شریف !
دزدِ صداهایشان .
و سال هاست می گذرد بدین منوال
و به همین ها دلخوشم من
چه غم ، خیلی ها در شهرشان نیز
از من غریب ترند !
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: